تبليغاتX
همیشه
همیشه

فهرست

 

موضوعات :


 

آرشيو وبلاگ :


 

طراح قالب :



دیوار های بلند

دیوار های بلند و سیاه

آزادی را از من می دزدند

حتی نسیم می ترسد از بلندیشان

 

در احاطه سیم های خار دار آهنین

هر لحظه را جا می گذارم و می روم

 

دستان سرد مرگ را

حس می کنم که می پیچند به دور حنجره ام

تا بگیرند صدای مرا

 

حتی ساعتی دیگر را به انتظار نشسته ام

که چه خواهد شد در این خرابه شوم

حتی لحظه ای

 

اینجا ته دنیاست

میله های سرد

گرمی خورشید را خط انداخته اند

و سبزی پیچک های افسون شده در حصار میله ها

 

این خود منم

تنها و آرام

در سکوت آرام رو به روی زندگی

 

سیل اشک های بی امان

لحظه آخر نزدیک

صورت ها گریان

 

این منم که می خندم از شوق رهایی

این منم که می خندم به این جهان پوچ

 

باید خیلی محتاط بود

نباید حتی سر سوزنی را فراموش کرد

 

ساعتم را و پلاکم را که یادگار روزگار شجاعت من است دادم

بعد مرگم لباسهایم را ببخشید

نوشته هایم را به دخترم بدهید

شاید روزی آن ها را بخواند و بداند پدرش که بود

با خانواده ام مهربان باشید که در راه حق زیستم

 

ثانیه ها می بلعند،  بی رحمانه زندگی مرا

چه لحظه های خون آشامی

 

باید محکم بود

بدون لغزش و ضعف

 

سرت را بالا بگیر و نگاه کن

آن سکو خود آزادی است

 

دستان مرگ، تنگ تر مرا در آغوش گرفته اند

حس می کنم که میله ها آب می شوند

گرمای خورشید را احساس می کنم از ورای سنگ های شفاف

دیوار ها فرو ریخته اند در عمق سیاهی سرد

و من در فضای بیکران تاب می خورم

اولین اشعه خورشید چه قدر زیباست

آزادی را با آزادگی نفس می کشم

بر طناب بوسه می زنم  و می روم ....

 

 

 

 

 



+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 12:13  توسط پویا
 

دوری

در غمت چشم دلم گریان شده

بغض دل از درد دل ویران شده

 

از غم دوری ز تو عاصی شدم

بی صدا آغاز بی پایان تنهایی شدم

 

بغض دل از غصه ها در هم شکست

راز دل در دیدگان من نشست

 

شادی از این بی وفایی سست شد

غصه هایم در گلویم مشت شد

 

بی صدایی در صدایم آه گشت

یکصدا آغاز یک فریاد گشت

 

درد دل آرامش جانم شده

اشک هایم زخمه تارم شده

 

جان من دیر آمدی این بار هم

دیگر این من نیستم بر جای هم

 

بر سر خاکم اگر باز آمدی

گل بیار از این دیار بی وفایان کهن

 



+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 22:36  توسط پویا
 

just for you

 

 

 

Life is knife

I thought the life is nice

God gave me an advice

 

Never have faith on life

The beauty can become a knife

 

I didn’t listen to the words

I was busy with my own works

 

I closed and opened my eye

I fell in love with a nice guy

 

He was special and kind
He gave me a different mind

 

I was feeling matured and proud

He made me fly from the ground

 

He opened a different sight to me

I sat down and started to see

 

I didn’t care about anything

But he was seeing around me many thing

 

He was loving me the way that he should

But all the time the things are not the way that it could

 

Sky is sometimes sunny and sometimes rainy

We are the people who should adjust with it friendly

 

I could not bear the sudden changes very easy

I could not see my love to be very busy

 

I wanted him all the time for me

But he wanted the life to remain forever for me

 

I felt myself sinking in the life

I started to know the meaning of the knife

 

My heart was cut with the pain of love

I was not longer a lover dove

 

I saw how it can become very ugly

I was loving him very madly

 

But he was not the same as before

He was caring many other things more

 

His love lost color to me

I fell down on the ground on knee

 

I felt as if I am sinking in mud

I was not longer a beautiful bud

 

He picked me up to take care of me

Now he has left me to die out of water and feed

 

Many things were making my believes

I broke them all to make him release

 

But never he saw me the way that he should

I wish he could do it and he would

 

Now I am writing this poem for him

I didn’t want his life to nim

 

My heart I fell in love with u only for once

I dint give myself any time or chance

 

Still I don’t have any single complain

I will learn how to remain forever in chain

 

I will stand on my own words

I will never loose my beautiful worlds

 

If the life wants to become knife

Then I will become harder than stone

 

 

 

 

 

 

 

 



+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 0:15  توسط پویا
 

شاخه گل

 

ای دل به شبت صبح دمیده

از آتش گل خزان رمیده

 

نی نی ز نگاه گل خرابم

از عشق تو مست و بی قرارم

 

از کوی تو صد گلایه صد ناز

از شوق من آتش دلت باز

 

دوری نکن ای ساقی بی جام

کز عشق تو پخته می شود خام

 

گراین دل من خراب و خام است

محتاج تلنگری ز جام است

 

ای جان من ای سرو گل اندام

با کمند گیسوی تو این دل شده در دام

 

روی مه خود مبند در قاب

آشفته نکن دلم چو مهتاب

 

از عشق تو ای نگار جانم

هر شب به سحر ترانه خوانم

 

از عشق دهم، تو جرعه ای کام

دل سرکش و در دام تو آرام

 

گر از قدمت غبار خیزم

آن سرمه کنم به چشم خیسم

 

عشقم به دلت گواهی افتاد

آن شاخه گلی که پایت افتاد

 

 

 

 گل رز

 

 

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 13:32  توسط پویا
 

می دونم

وقتی که صبح باز می کنم چشمامو جای خالیتو حس می کنم

وقتی که چایی تلخ سر صبح و کسی از من نمی خواد

وقتی جای بوسه هات خالی می شن رو گونه هام

 

می دونم که باز دوباره قسمتم اشک شده

می دونم دوباره صبح سحرام درد شده

می دونم رفتی دوباره سر صبح

 

دیگه قلبم طاقت دوریتو اصلا نداره

دیگه چشمام عادت ندیدنت رو نداره

دیگه اشکه که برام پر میکنه لحظه های روز و شبو

 

دیگه بسه هر چی که کشیدم از دنیای رذل

دیگه بسه عشق و تنهایی محض

 

می دونم که این دفعه تحملم طاق شده

می دونم اومدنت برای من خواب شده

 

همیشه در انتظار بودنت بودم و روزی اومدی

ولی رفتنت برای قلب من خیلی گرون تموم شده...

 

 

 



+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 0:30  توسط پویا
 

امروز خواهم مرد

 

می سازم ترانه ای از درد

در خلوت تنهایی صبح

 

در زلال شبنم پاک چشمانت

می نویسم عشق، می نویسم خون

 

امروز می دانم که امروز خواهم مرد

آغوش سرد زمین را

با تک تک استخوانهایم حس خواهم کرد

 

امروز برای من ابدیت خواهد بود

فردا خیلی دور است

 

کاش می شد زمان را به جلو هل داد

ثانیه های سرسخت انتقام سنگین تر از توان منند

 

امروز تاریک است

چون تو در کنار من نیستی

 

حس می کنم قلبم ناگهان خالی شده است

چشمانم در تمام فضای خالی و سنگین اتاق به دنبال تو می گردند

 

وقت خداحافظی بغض فرو خورده ات را احساس کردم

اشک چشمانت به همراه آن لبخند